داستانهای تلخ اماواقعی
عشق آتشین - ★ داستانهای تلخ اما واقعی ★

(((!!!...هشدار به خانواده ها- جوانان وبخصوص کاربران اینترنت...!!!)))
تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٢٩
نویسنده : سعیدشاهکار
نظرات ()

عقلم را به کلی باخته بودم و جز او به هیچ کس دیگری نمی توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شدیم و یک سال پس از این دوستی خیابانی در حالی که ۱۶ سال بیشتر نداشتم وقتی با مخالفت خانواده ام برای این ازدواج روبه رو شدم دست به خودکشی زدم و تا یک قدمی مرگ پیش رفتم.

«مریم» در دایره اجتماعی کلانتری سناباد مشهد افزود: پدرم به شرطی موافقت خود را با این ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانیم تا آمادگی های لازم برای تشکیل زندگی مشترک را پیدا کنیم. به این ترتیب به عقد پسر مورد علاقه ام در آمدم، اما از همان روزهای اول دوران نامزدی متوجه شدم عادل تعادل روحی و روانی ندارد. من در مدت کوتاهی فهمیدم او به مواد مخدر صنعتی معتاد است و همان موقع بود که تصمیم به جدایی گرفتم. 

«مریم» قطرات اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و افزود: افسوس در شرایطی قرار گرفتم که تصمیم گیری برایم خیلی مشکل شد چرا که باردار شده بودم و به ناچار با برگزاری مراسمی بسیار ساده زندگی مشترک خود را با این مرد معتاد آغاز کردم. بیچاره پدرم که برایم سنگ تمام گذاشته تمام خرج و مخارج زندگیمان را تا به امروز پرداخت کرده است. او که خیلی نگران آینده من و فرزندم است چندین و چند بار از عادل قول گرفته است که اگر اعتیادش به مواد مخدر را کنار بگذارد، برایش تاکسی و خانه می خرد. متاسفانه شوهرم بارها و بارها قول مردانه داد که اعتیادش را ترک کند اما او که اعتماد به نفس خود را از دست داده خیلی زود یادش می رود چه قراری با پدرم گذاشته است.

من دوران بارداری بسیار سختی را پشت سر گذاشتم و چون چند بار عادل مرا به طرز وحشیانه ای کتک زده بود، می ترسیدم بلایی به سر بچه ام بیاید اما خوشبختانه فرزندم صحیح و سالم به دنیا آمد.با تولد پسرمان، عادل جوگیر شد و جلوی همه اعضای خانواده قول داد که به خاطر فرزندمان ترک اعتیاد کند. در این شرایط پدرم برای او خودرو خرید تا پاداش کار نکرده اش را دریافت کند و برای رهایی از باتلاق اعتیاد مصمم تر بتواند تصمیم بگیرد. ولی باز هم نتیجه ای نگرفتیم و مدتی است که حال شوهرم خیلی وخیم شده است.او که تحمل شنیدن صدای فرزندمان را ندارد شب تا صبح با چاقویی در دست بالای سر ما می نشیند و من و بچه بی گناهم را تهدید به مرگ می کند. دیگر خسته شده ام و نمی توانم به این زندگی نکبت بار ادامه بدهم. آمده ام مهریه ام را ببخشم و جان خودم و بچه ام را نجات بدهم. 

باور کنید برای طلاق لحظه شماری می کنم درست مثل همان موقعی که برای رسیدن به مرد رویاهایم سر از پا نمی شناختم و لحظه شماری می کردم.امیدوارم دختران جوانی که قصه تلخ و عبرت آموز زندگی ام را می خوانند متوجه شده باشند که خیلی سخت است شناسنامه یک زن در سن ۱۷ سالگی با مهر طلاق سیاه شود و همراه یک نوزاد سه ماهه به خانه پدرش بر گردد.


برچسب‌ها: سراب عشق, عشق آتشین, فریب, تجربه های دیگران
آخرین مطالب
   
 
متن دلخواه شما